|
نویسنده : حسین رضیئی
«به خواب خواهم رفت وقتي باران ببارد»
شمع هاي مشكي روشن مي كرد تاريكيِ اتاق را. موسيقيِ ملايم فضا را شاعرانه تر كرده بود همراه ضربات باران. آن طرف تر مرغ عشق ها ، عشقبازي مي كنند بالاي سرش كه خوابيده بود مثل آدم هاي بعد از مصرف ترامادول ، لخت. سمتِ چپش ، سگ ريز جسته ي نازِ پشمالواش دراز كشيده .
صداي اذان به گوش مي رسد. مي خواهد ليس بزند ، خلق بكند آدم را. زبانش بيرون آمده و له له مي زند تا خون بخورد.
به روي سينه ي آدم مي رود تا ليس بزند صورت آدم را. لب هاي خشك شده را ليس زد تا تكان خورد. از خورده شدن لبهايش بدش مي آمد اما اين بار بي تفاوت. چشم هاي بسته باز شد و بعد تمامي بدن. نوبت به خون خوردن مي رسد. خون هم خشك شده روي دست مثل كاكائوِ خشك شده روي پيراشگيِ مانده.
اذان كه تمام شد جايي نمانده بود تا ليس زده شود. آدم خلق شد. خون دوباره از دستش به راه افتاد. بعد از نوازش سگ ايستاد ، به راه افتاد ، نميدانم به كجا ، براي فهميدنش به دنبالش به راه افتادم.
از پله هاي آپارتمان 2 طبقه اي پايين آمد ، من هم به دنبالش. ديوار ها نقش تازه اي پيدا مي كرد با قرمزي خون كه كشيده مي شد بدنش با ديوار.
4 طبقه كه شد از خانه بيرون زد. هوا نيمه روشن و در حال باريدن باران. بايد سردش مي شد ، لخت در آن هوا ، نمي لرزيد. كوچه ها يكي يكي از پسمان گذشتند و خون ، ردي براي بازگشت بر آن ها جاي نهاد.
به پارك كه رسيد هوا روشن تر شده بود از تاريكي ، باران نمي باريد. خسته شده بود ، روي نيمكتي نشست. خستگي اش به در نرفت ، چند ساعتي نشسته بود. فكر مي كردم به فواره ها خيره شده . فهميده اشتباه است به سمت زني كه روي نيمكتي همراه مردي به لاسيدن مشغول بود رفت. مثل ننه مرده ها به زن نگاه مي كرد و اشك مي ريخت. لب هايش تكان مي خورد. مي خواست چيزي بگويد اما مثل خالقش فقط پارس مي كرد.
هوا تاريك شده بود. به آپارتمانش رسيد. سگش پارس مي كرد. به بغلش پريد لحظه اي كه در باز شد. نوازشش مي كرد و مي بوسيد ، مثل معشوقه اش.
لباس هاي خيسَش را در آورد. برق هم قطع شده بود به لطف باران. شمع روشن كرد. حرف هاي زن در ذهنش بازي مي كرد. حتماً عذابش مي داد ، شايد. قرص خورد به خاطرش. مرغ عشق هايي را كه زن خريده بود برايش را از قفس بيرون راند. خسته شده بود. حرف ها از ذهنش بيرون نمي رفت.
"بيچاره شوهرم" "فكر مي كنم هرزه م"
بلند شد ، موسيقي متال گذاشت تا ذهنش را پر كند.
بي فايده بود حرف ها بيرون نرفت.
" بيچاره شوهرم ، دلم براش مي سوزه ، خيلي پاكِ. وقتي ازم ميخواي كه اسم ببرم ، فكر ميكنم يه زن هرزه م . پشيمونم. ديگه نمي خوام."
فكر ميكرد مقصر است كه زن اينگونه فكر مي كند. به زن قول داده بود كه ديگر كاري به كارش نداشته باشد. موسيقي ملايم را ترجيح داد. لخت دراز كشيد و به ياد يكي شدنش با زن ، خود ارضايي كرد. سگ هم تحريك شد. نگذاشت صورتش را ليس بزند به خوردن آلتش مشغول شد.
دست چپش را پاره كرد ، چند ضربه. ترامادول اثر كرده بود. ضربه ي پنچم را كه زد كاملاً جر خورد.
آدم هرچه پارس مي كرد زن محل نمي داد و به لاسيدن با مرد مشغول بود. ابر ها همدرد شدند و مي گريستند. به خاك افتاد و چنگ مي زد. گودالي كند به اندازه ي تنش. درونش دراز كشيد. ابرها زار زار مي گريستند. خون تمام شده بود و خوابش برد. گِل ها را رويش ريختم.
باران رد خون را پاك كرده بود و خانه را پيدا نكردم.
نویسنده : جواد محمدی
«ا»
د
نویسنده : مجید اسطیری
«»
به نام تو
زد زير خنده و گفت " « بسه ديگه مرد . اين قدر چرت و پرت نگو . حواست به رانندگيت باشه » به صندلي عقب نگاه كرد و خيالش راحت شد كه اميرعلي خواب است . گفت : « خدا قهرش مياد ماشينت خراب ميشه ها . » گفتم : « فعلا كه همه چيزش روبه راهه . اگه تو سربالايي جوش نياره ديگه چيزيش نيس . »
مي پيچيديم و مي پيچيديم . فرمان يك لحظه هم در دستم بي حركت نمي ماند . نور خورشيد از بدنه ي ماشين هاي مدل بالايي كه از ما سبقت مي گرفتند منعكس مي شد و چشمم را مي زد . هوا كم كم دم دار مي شد . ديدم كوثر دارد خوابش مي گيرد . بلند گفتم : « ديدي ؟ »
از جا پريد : « چي رو ؟ »
گفتم : « نزديك بود زنيكه كارمو خراب كنه ها . »
ابروهايش به هم نزديك شدند : « كي ؟ »
گفتم : « همين خانم كباري ديگه . برداشتن اينو گذاشتن مسئول قسمت ما . هيشكي آدم حسابش نمي كنه . خودش هم ميدونه ، به هيچ كس كاري نداره . اما سر مرخصي گرفتن گير داد كه « مرخصي نميدم . كارا عقبه » . رفته بودم توي اتاقش داشتم التماسشو مي كردم . ميگفتم بابا سه روز مرخصي مي خوام زن بچه مو ببرم شمال . اِاِاِ كار خدا رو مي بيني ؟! به خاطر يه مرخصي ناقابل بايد بري التماس يه ... عجب . خلاصه شانس آوردم كه مدير اومد . من با اين آقاي رحماني خيلي رفيقم . اون بهش گفت گير نده و كارمو درست كنه . »
كوثر لبش را گزيد : « راست ميگي ؟! واقعا عجب آدمايي پيدا ميشن . »
جاده باريك و پيچ در پيچ بود و انتهايش آن دورها در مه گم شده بود . اميرعلي گفت : « بابا من مي ترسم . نكنه بيفتيم پايين ؟! » . كوثر به عقب نگاه كرد : « اِ عزيزم تو بيدار شدي ؟ سردت شد ؟ بيا جلو پيش مامان . » اميرعلي را برد زير چادرش و به من گفت : « چرا بخاري رو روشن نمي كني ؟ » وقتي ديد ساكتم گفت : « خاك تو گورت كنن . نگفتي با بخاري خراب چي جوري بريم شمال ؟ نگفتي بچه سرما مي خوره ؟ »
گفتم : « يه كم صبر كن به يه قهوه خونه اي چيزي برسيم ، خودم سريع ... " كه ديدم چيزي در آينه بغل مي درخشد . نگاه كردم . يك بي ام و سياه بود كه چراغ مي زد . نمي فهميدم يعني چه . جاده خيلي باريك بود و از لاين كنار هم ماشين مي آمد . انگار مي گفت برو بيفت توي دره تا من بيام رد بشم . صداي ضبطش هم تا آخر زياد بود . دوباره نگاه كردم و ديدم راننده ي ماشين يك زن است .
يك لحظه خواست از من سبقت بگيرد اما ماشيني از روبرو آمد و نتوانست . شروع كرد به بوق زدن . كوثر گفت : « چي ميگه ؟ » گفتم : « هيچي ، سر مي بره »
كشيد به سمت چپ كه سبقت بگيرد و من هم آمدم به همان طرف . چند تا بوق ممتد زد و دوباره كشيد به سمت چپ و من هم باز كشيدم همان طرف . آمد از راست برود كه باز راه ندادم . اميرعلي سرش را از زير چادر مادرش بيرون آورد و گفت : « بابايي من مي ترسم » كوثر گفت : « چي كار مي كني مرد ؟ بچه شده ي ؟ بذار بره . » تا آمدم جوابش را بدهم ديدم بي ام و مشكي كنارم است و آن زن دارد نگاهم مي كند . دهانم را باز كردم تا ليچار بگويم اما نوري از مقابل چشمم را زد . يك ميني بوس بود . ديدم الآن است كه بي ام و با ميني بوس شاخ به شاخ بشود . رفتم توي خاكي و ترمز گرفتم . ميني بوس با بوق و فريادهاي مسافرانش رد شد و بي ام و مشكي راه خودش را رفت .
كلي گرد و خاك بلند شد . اميرعلي زد زير گريه . رنگ و روي كوثر زرد شده بود . دستش را گذاشت روي سينه اش و گفت : « خيلي خري . داشتي مارو به كشتن ميدادي . »
از ماشين پياده شدم و چند قدم راه رفتم . خورشيد رفته بود پشت ابرها و هوا سرد بود . چند تا نفس عميق كشيدم و بعد نشستم پشت فرمان .
راه كه افتاديم ديگر يك كلمه هم با كوثر حرف نزدم . هوا تاريك شده بود و ما هنوز مي پيچيديم و مي پيچيديم . سه چهار كيلومتر هم نرفته بودم كه جايي را ديدم كه خيلي از ماشين ها كنار جاده ايستاده بودند . مردم از ماشين هايشان پياده شده بودند و ته دره را نگاه مي كردند . وقتي زدم كنار كوثر گفت : « چرا وايسادي ؟ »
گفتم : « بذار ببينم چي شده »
گفت : « طولش ندي ها . بچه سردشه »
حفاظ كنار آن قسمت جاده كنده شده بود . چند نفر را زدم كنار و خودم را به كنار دره رساندم و پايين را نگاه كردم . آتش از يك ماشين سواري ، سياهي شب را مي شكافت و بالا مي رفت . چند تا مرد آن پايين داشتند به طرف ماشين خاك مي پاشيدند .
مجيد اسطيري
نویسنده : جواد محمدی
«»
نقدی بر فیلم تخمی کارگران مشغول کارند( البته تخممی کلمه ایست مردانه)
دیشب با محمد رضا و حامد بودم ،محمد رضا چیز هائی بهم داد که بهشون میگفت بالشتک زیر پا،با اونها هر جا که بخوام میرم.
از اینجا تا مترو ، از مترو تا کیلومترو، از کیلو مترو تا هکتارو.
برگشتم .دیدم پیغام داده از پس پیغام که رفته .الکل مدت ها بود که کبدم را خورده بود. اینجا همینه ، اینجا که باشی وقتی فیلم کارگران
مشغول کارند رو ببینی حالت بهم میخوره .حتی به رضا کیانیان فحش میدی.روزنامه های صبح رو آتیش میزنی که اسم رفیقت توش
نباشه.روی انت اسکی میری که به سنگ عمودی برنخوری.
تا به حال از مادرت پرسیدی تیله های بچگی ات رو کی شکونده؟ فقط دستهای خاکییش برات مونده.یه بار از واترز پرسیدم این لک های
قهوه ای ریز ریز روی صورت ات چیه؟ گفت این اسهال بچه های آفریقاست.اون جا که باشی همینه ، اون جا که باشی وقتی فیلم کارگران مشغول
.کارند رو ببینی حالت بهم میخوره،حتی به رضا کیانیان فحش میدی
اینجا با کسی کاری کاری نداریم،فقط دراز بکشید و دستهاتون وبگذارید جلوی تخم هاتون،ولی نه اونقدر سرخوش نیستیم که بیزه های انسانی
. . . . رو بترکونیم...شما را پر کاهی بس.
نویسنده : الهه شاملو
«»
مارکوزه مقاله ی بعد زیبایی شناختی خود را این گونه آغاز می کند:«در موقعیتی که واقعیت نکبت بار را تنها از راه عمل سیاسی رادیکال می توان تغییر داد، توجه به زیبایی شناسی را باید توجیه کرد.» او خود این مسئله را چنین توجیه می کند:«هنر، در قالب اثر هنری، حقیقت، تجربه و ضرورتی را بیان می کند که گرچه در قلمرو عمل سیاسی نیستند ولی با این حال عناصر اصلی انقلاب به شمار می روند.» اگر بنا را بر این بگذاریم که زیبایی شناسی مارکسیستی رسمی هنر را معلول زیربنا و تابع تغییرات زیربنایی می داند و کیفیت انقلابی اثر هنری در محتوایی که ناظر بر روابط اجتماعی و تولید است، تعریف می شود، پس هنر انتزاعی و ذهنی چیزی جز هنر زوال یافته نیست و بسیاری از شاهکارهای هنری خاصه آثار ادبی نیز از این قاعده مستثنا نمی باشد. از این دیدگاه هنر پرولتری، هنری است که به طرزی واقعگرایانه نیازها و منافع طبقه ی پرولتاریا را بیان می کند. اگر این دیدگاه را با ادبیات ایران مطابقت دهیم، آثار احمد محمود نمونه ای از هنر پرولتاریایی و آثار صادق هدایت نمونه ای از ادبیات منحط بورژوایی است. آیا آثار هنری ایدئولوژیکی مانند داستان های محمود با موضع سیاسی مشخص توانایی دگرگون کردن نظم موجود را دارند؟ یا داستان های هدایت با رابطه ای غیرمستقیم با عمل سیاسی؟ طبق دیدگاه عمومی و رایج داستان های هدایت به ویژه رمان بوف کور با فضای تاریک و سیاه حاکم بر آن بسیار ناامیدکننده، انتزاعی و از جامعه ای که در آن خلق شده، دور است. بر اساس تاویل خام و ساده لوحانه رایج بوف کور، جامعه را به سکون و ایستایی وامی دارد. افراد تنها در زمان ناکامی های پس از انقلاب های سیاسی به این نوع از ادبیات رو می آورند. همان طور که گفته شد دیدگاه مارکسیستی رسمی نیز بوف کور را نوعی ادبیات منحط و ارتجاعی می داند که به طبقه ی نویسنده اش یعنی بورژوازی تعلق دارد و از آن جایی که رمانی کاملا ذهنی است از جامعه و خاستگاه خود به کلی جدا می شود و در دنیای مالیخولیایی خود سیر می کند. . حسن میرعابدینی در کتاب صد سال داستان نویسی ایران می نویسد:«روشنفکر سرخورده آثار ذهنی هدایت، خلف روشنفکر اصلاح طلب ادبیات مشروطه است که بهروزی را در رویا می دید و عاقبت یا مایوس می شد یا دقمرگ. تداوم همان روشنفکر آزادمنش رمان اجتماعی است که با همه انتقادهایش به معایب اجتماعی، فکر تعرض به بنیادهای مستقر را به خود راه نمی داد و عاقبت به سازش با وضع موجود می رسید. این روشنفکر در آثار هدایت کاملا شکل می گیرد.» اینکه بوف کور رمانی است در دنباله رمان های اجتماعی عصر مشروطه ادعای کاذبی است از آن جایی که این رمان های اجتماعی رئالیستی به تعبیر خود میرعابدینی دارای اندیشه اصلاح طلبانه هستند ولی بوف کور اثری است علیه نظم موجود که تمام ذهینت های پذیرفته شده پیش از خود را نفی می کند. طبق دیدگاه مارکسیستی رایج معیار هنر پرولتاریایی در بیان ساده و زودفهمی از مسایل و مشکلات اجتماعی است که وابسته به ایدئولوژی کمونیستی باشد. اما واقعیت این است که هرچقدر هنر بیشتر به خدمت موضع سیاسی مشخصی درآید مفیدتر است و به علت همه فهم بودن توجه عموم را نیز جلب می کند. از آن جایی که در جوامع سرمایه داری ارزش هنری را با اقبال عامه و فتح بازار می سنجند، پس هنر مستقیما سیاسی –حتی اگر منافع پرولتاریا را نیز دنبال کند- نه تنها مشکلی برای نظام سرمایه داری به وجود نمی آورد که در برخی موارد از جانب آن حمایت نیز می شود. بورژوازی به طریقی فاسد است که حتی با روش های سنتی و کلاسیک هم می توان آن را به تصویر کشید، از آن جایی که یکی از ویژگی های اساسی مارکسیسم نفی گذشته است، این چنین پایبند بودن به روش های کلاسیک خارج شدن از اصول مارکسیسم نیست؟ هنر ذهنی و درونگرا با جدایی از واقعیت موجود و توصیف دنیایی تجریدی سعی در بی اعتبار کردن ارزش های بورژوایی دارد. ذهنیت و درونگرایی از روابط مبادله ای فراتر می رود و به بعد دیگری از وجود وارد می شود. صادق هدایت یک طغیانگر بود. «طغیان مخفیانه بورژوا علیه طبقه خودش». او یک «مامور مخفی» بود. اگر بدانیم که یکی از شرط های اصلی انقلاب ذهنیت افراد و آگاهیشان است آن وقت می توانیم انقلابی بودن ادبیات هدایت را درک کنیم. دگرگونی و تغییر باید ریشه در ذهنیت افراد داشته باشد. بوف کور تغییراتی اساسی در ذهنیت جمعی ما ایجاد کرد. در جامعه بعد از بوف کور افراد هر کدام با رد و قبول آن به این اثر وابسته اند، مردمی که این کتاب را خوانده اند –یا نخوانده اند- به شیوه ای دیگر احساس خود را بیان می کنند، به شکلی نو از سیاست سخن می گویند و جور دیگری می میرند. بوف کور از آن جهت انقلابی است که «ادعانامه ای علیه واقعیت مستقر» است، «برهم زننده ادراک و فهم ما از جهان». به این حکم قطعی پای بند است:«امور باید تغییر کند». بوف کور اثری اجتماعی است نه از آن جهت که محتوایی بر اساس واقعیات موجود دارد، انقلابی است نه از آن رو که تخاصم دو طبقه پرولتاریا و بورژوا را نشان می دهد، بلکه اثری اجتماعی و انقلابی است چون با «جامعه موجود در تقابل و تضاد قرار می گیرد.» اثری مستقل که علیه جامعه می ایستد و نابودی و انهدام و مرگ را می ستاید.
نویسنده : جواد محمدی
«»
* بوش همه جارو برداشته*
من یه داستان شروع نشده ی شلوغ نشده ام.موش ها م دیگه قصد ترک کردن اینجا رو ندارن،گربه هام دیگه حریف این موش ها نمی شن.یه روز وقتی با یه کراوات پیاده شد دستور داد برای اولین موش یه دالون از افغانستان تا اینجا بکشن.یه روز آرزو که نه دلش میخواست همه جا باشه. آخرین سرباز تو بیسیم گفت اینجا درگیری عجیبی پیش اومده اگه میشه...
موش هام دیگه قصد رفتن ندارن،گربه هام دیگه از پسشون قشونی بپا نمی شه.مثل یه موش که می خزه تو لوله تاریک ومبهم ولی به راهش ادامه میده یه روز سر نهار هوای ناو کشی به سرش زد و اولین سرباز توی اسکله زنش رو بوسیدو گفت اگه...
زن هر شب با یکی از رهبران حزب رپ های ضد جنگ سکس پر نشاطی میکنه و تو جلسات و راهپیمائی هاشون شرکت میکنه : پای یک مرغ کشیده میشه وسط یه دایره.
موش ها دیگه قصد رفتن ازروی گربه ها رو ندارن، مرگ بر منافقین ،مرگ بر صدام،(شنوندگان عزیز، توجه فرمائید ، توجه فرمائید ، هم اکنون سربازان پلاستیکی سارا و دارا به بازار عرضه شدند.فروش در کلیه فروشگاه های کثیروالانتشار- )مرگ بر آمریکا(ان ر ژی ه س ت ه ای ح ق م س ل م م ا س ت) مرگ بر اسرائیل(س رزم ی ن م و ع ود)مرگ بر......مرگ بر......مرگ بر......مرگ بر......
مرگ بر......مرگ بر......مرگ بر......لطفا" جاهای خالی را در سال های آتی پر کنید.
آقای دنیا(به خیال خودش)بعضی شبها(به خیال خودش)همون کراوات و(به خیال خودش )باز میکنه و
می خوابه تو آب نمک وفردا شورش رو درمیاره : موش ها حریف گربه ها شدن.گربه ها حریف موش ها
نمی شن.
یه سیگار توی اولین پاکت روشن نشده خاموش شد
بنگ بنگ... توی بیسیم
یه بوسه توی اسکله
یه شعر توی داستان تمو...
داستان : جواد محمدی
تدوین : کامپیوتر
اجرا : Word 2003
موزیک : یه ملودی راک
نویسنده : جواد محمدی
«»
گررررررررم مه م م م م م...
او می گفت از تو می ترسم . دستم را زیر چانه اش گرفتم و لبانش را...
امتداد نگاهم که به پایان رسید ، صدای سوختن چوب ها در شومینه بود ولباس گرمی که لخت بود.انگار از
روی اسارت تاریخی بند رخت پائین آمده بود و گیره هاش مرخصی بودند ، : هیچ حرفی نمی زدم که کسی
بفهمد.
سپید بود ، نه ، سیاهی بود که با سپید قاطی شده بود یا با سبز ولی زرد نبود.گاهی سرخ می شد.
نویسنده : محمد میرزایی
«خانه»
ـاز من چی می خوای؟
-هیچی.
-به چی داری نگاه میکنی؟
-به دست ها و صورت ورم کردت.
-خوب منظور؟
-باید منظوری داشت؟
-خونتون کجاست؟
-مهمه؟
-من مشکلی ندارم ها.باور کن.
-اما من نمی تونم.
گفتم بنشین کارت دارم.ولی خداحافظ رو گفت و دور شد.
داد زدم:
-اگه الآن بری دیگه نمی بینمت ها؟
برگشت و بهم گفت:
-قرار هم نیست که دیگه ببینی.
-می ری خونه؟
-فکر کنم دیگه خونم اینجاست.
سرش رو پایین انداخت و گفت:
-می خوای چی کار کنی؟
-می خوام بهت کمک کنم.
دست کردم تو جیبم و یه کم پول درآوردم.
به اونها نگاه کرد و خندید.
-بگذارشون تو جیبت.
می خوام کمکت کنم.
-پس بگو خونت کجاست.
-نمی تونم...
-پس خداحافظ.
رفت به سمت داخل پارک.چند قدم که دور شد واستاد و برگشت:
-خونمون رو دوست داشتم.
-من اما نه.
-چرا سعی نکنیم برای همیشه یکی بشیم؟
پول ها رو گرفتم بالا و گفتم:
-اینها رو بگیرو بگذار دو تا بمونیم.
-شاید هم سه تا.
-بگیرشون کمکت میکنن.
-من فقط یه خونه می خوام.
-من خونه ای ندارم.
-داری ...شاید من توش جایی ندارم.
پول ها رو گذاشتم توی جیبم و گفتم:
-اما تو تنها کسی نیستی که خونه می خوای.آخرینشون هم نیستی.
-ولی این تنها چیزیه که من می خوام.این حقمه.نیست؟
نگاهی به اطراف کرد و گفت:
-همیشه از شب های پارک میترسیدم.
گفتم:
-شاید به همین خاطره که الآن اینجایی.
-اگه اینجا بمیرم چی؟نه از ترس .از تنهایی.
-اگه بخوای میام پیشت.با هم می میریم.اما خونه نه .نمی تونم ببرمت اونجا.
خندید و گفت:
-دیدی...دیدی حالا خونه داری.
-داری حالم رو به هم می زنی.حیف که دلم پیشم نیست.
-خیلی زود دیر شد.
-شاید واسه همینه که هیچی نداری.خیلی صبر کردی.
-من فقط یه خونه می خواستم.
هر دومون سکوت کردیم اما اون شکستش:
- دیگه حرف نزنیم.برم بهتره.
-پول ها رو نمی خوای؟
-میشه باهاشون یه خونه خرید؟
-نه...شاید بشه یه کوچیکش رو اجاره کرد.
لبخند ملیحش رو زد و گفت:
-من یه بزرگش رو واسه خریدن می خوام.
دیگه ندیدمش.اما بعد ها بهم گفتن که واسش یه خونه خریدن.کوچکترین و آخرین خونه ی دنیارو.اندازه ی اندازش.حق با من بود اون تنها کسی نبود که خونه می خواست.ولی حق با اون بود. خونه حق اون بود.اونم یه خونه ی بزرگ.به هر صورت فرقی نمی کنه من خونه ای ندارم.
نویسنده : الهه شاملو
«2»
فاطمه شب های پنجشنبه خواب می دید توی ایستگاه مترو می میرد.عکسی را نشانم داد که از توی کفشش درآورده بود، شیلیایی هایی بودند که گریه می کردند. پنجره های کلاس آن قدر لرزیدند که بلند شدم بروم. گفت:«کجا می ری؟» می خواستم بگویم می روم تف کنم روی پله ها که نگفتم. «حالم خوب نیست می رم به صورتم آب بزنم » که نزدم. از پله ها که پایین می رفتم منتظر بودم کسی یقه ام را بگیرد، کسی یقه ام را نگرفت. پله ها گاهی آن قدر بلند می شوند که زمین بزنندم. اگرازمدرسه بیرون بروم جور دیگری خواهد بود. توی ایستگاه پسری را دیدم که فاطمه ساعت 7:32صبح یک روز مثل همیشه عاشقش شده بود. به گمانم یک سرخپوست بود. با هم خیلی جاها رفته بودند. موشهای کنار خیابان باعث می شوند مرتب به چپ و راست بروم. چشمهای بعضی هاشان مثل چشم های فاطمه است وقتی که در ایستگاه مترو می میرد. مرا می ترساند. مردی نزدیکی های ایستگاه قدم می زند با عصای زیربغل. به من لبخند می زند و دندان های سفیدش را نشانم می دهد. می دوم آن قدر که برگردم دوروبرم را نگاه کنم و جمعیتی را ببینم از آدم هایی در حال پوسیدن. کرم هایی روی صورت هایشان می لولید و می رفت توی گوشهایشان و از توی دماغشان بیرون می آمد. پیرمردی نگاهم کرد وگفت:«مرده روی زمین نمی مونه». صورتش مثل یک کندوی عسل خالی بود. وسط جمعیت دختری روی زمین افتاده بود و تا جایی که می توانست کشته شده بود. همه ساعتشان را نگاه کردند به جز زنی که تند و تند صلوات می فرستاد. تق. الهم صل علی محمد و آل محمد. تق. مجبورم کردند استفراغ کنم. وقتی که می رفتم هنوز همه شان آن جا بودند و پیرمرد به پشت سرش نگاه می کرد و می گفت:«مرده روی زمین نمی مونه.» ساعت 12:6 ظهر: وقتش بود درخت ها آن قدر تکان بخورند که بعضی چیزها را بشکنند چیزهای دیگر هم شاید همین طوری خودشان بشکنند. بادی مثل موتورسوارها سریع به طرفم می آمد و هر چیز مقدسی را از جایش می کند. آن قدر ترسیدم که با دستهایم صورتم را پوشاندم. حس کردم مرا با خود برده است، چشم هایم را باز کردم و نمی دانم کجای خیابان بودم که پاهایم را محکم چسباندم زمین. کفش هایم داشت توی آسفالت خیابان فرو می رفت. این یکی را یادم نبود، همان طور که ادامه اش را. تا ساق پاهایم توی زمین بودم و به قطارهایی فکر می کردم که از مسیرشان منحرف می شوند. نشستم روی جدول کنار خیابان. آدم ها می رفتند و می آمدند. آن ها را نگاه می کردم و ایستگاه مترویی را که به طرز دیوانه کننده ای تمامی ندارد. سرخپوستی که با فاطمه جاهای زیادی رفته بود به او گفته بود هر روز دختری را می بیند که به هیچ کجا نگاه نمی کند. شیلیایی ها هنوز توی گوشم گریه می کنند.
نویسنده : حسین رضیئی
«»
صبح ها عادت داشتم قبل از سوار شدن به اتوبوس به روزنامه فروشی نزدیک ایستگاه برم و سیگاری بخرم.
میخواستم فندک را بردارم که تیتر روزنامه ای مشغولم کرد:
" زنان ما آزاد ترین زنان دنیا هستند."
سیگارم را روشن کردم و به طرف پارک پشت دکه رفتم .
مادرم میگفت این پارک از بدن هایی مثل خواهرت به این زیبایی در آمده.
خواهرم سال ۶۷ هفده ساله بود. خبر کشتنش را همراه شاخه گل و نبات و قرآنی آوردند. میگفتند دختر ها به جهنم نمی روند.
سیگارم که تموم شد به سمت ایستگاه رفتم تا شاید بتونم قسط های عقب افتاده رو بپردازم.
|